محسن امیری، عضو هیئت علمی دانشگاه و علی رحیمی، دانشجوی دکتری آینده‌پژوهی در یادداشتی که در اختیار دیجیاتو قرار دادند، با رجوع به مفاهیم کلاسیک اقتصادی و اندیشه‌های متفکرانی چون جان مینارد کینز و برتراند راسل، رویکردی جایگزین و سازنده‌تر از تعدیل در شرایط جنگ و بحران اقتصادی را پیشنهاد می‌دهند که بر حفظ «تقاضای مؤثر» و ارزش نهادن به «تقسیم عادلانه‌تر کار» تأکید دارد.

لحظات تحویل سال نوروز 1405، نویدبخش بهار نبود. صدای انفجارهای دور و نزدیک در لحظه تحویل سال، خبر از ادامه تجاوزی می‌داد که اقتصاد ایران را در آستانه چالشی بی‌سابقه قرار می‌داد. در گذر تاریخ، همواره بحران‌های اقتصادی، به‌ویژه آن گاه که با درگیری‌های نظامی همزمان می‌شوند، موجی از عدم اطمینان و وحشت را در میان فعالان اقتصادی، بنگاه‌ها و خانوارها ایجاد کرده‌اند. در چنین شرایطی، بسیاری از بنگاه‌های اقتصادی به اولین راه‌حلی که به ذهن‌شان می‌رسد متوسل می‌شوند: تعدیل و اخراج نیروها و کاهش هزینه‌ها. اما آیا این تصمیم، راه‌حلی پایدار برای اقتصاد درگیر جنگ است؟ دست‌کم نظریات اقتصادی و فلسفی می‌گویند که این تصمیم شاید در کوتاه‌مدت هزینه‌های عملیاتی را کاهش دهد، اما پیامدهای مخرب آن در بلندمدت می‌تواند جبران‌ناپذیر باشد و چرخه رکود را عمیق‌تر کند.

جان مینارد کینز، اقتصاددان شهیر بریتانیایی، در دوران رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ میلادی، نظریه خود را درباره «تقاضای مؤثر» ارائه داد. او مشاهده کرد که در اقتصادهای سرمایه‌داری، سطح اشتغال و تولید نه توسط عرضه، بلکه توسط میزان تقاضای کل تعیین می‌شود. تقاضای مؤثر، با قدرت خرید واقعی سنجیده می‌شود و می‌تواند منجر به فروش کالاها و خدمات شود.

کینز استدلال می‌کرد که در شرایط رکود، سه عامل اصلی موجب کاهش تقاضای مؤثر می‌شوند: کاهش مصرف توسط خانوارها به دلیل ترس از آینده، کاهش سرمایه‌گذاری توسط بنگاه‌ها به دلیل چشم‌انداز کاهش فروش و سودآوری، و در برخی رویکردها، کاهش مخارج دولتی. کینز معتقد بود که اخراج نیروها در چنین شرایطی، تنها نمک پاشیدن بر زخم اقتصاد است. وقتی بنگاهی کارکنان خود را اخراج می‌کند، این افراد نه‌تنها درآمد خود را از دست می‌دهند، بلکه قدرت خریدشان نیز کاهش می‌یابد. این کاهش قدرت خرید، به معنای کاهش تقاضا برای کالاها و خدمات دیگر است. بنگاه‌های دیگری که پیش از این شاهد کاهش تقاضا نبودند، اکنون با مازاد تولید و افت فروش مواجه می‌شوند و در نتیجه، آن‌ها نیز مجبور به کاهش هزینه و اخراج نیروهای خود می‌شوند. این چرخه، به چرخه باطل یا مارپیچ نزولی معروف است که می‌تواند اقتصاد را به سمت رکود عمیق‌تر سوق دهد.

کینز برای خروج از این وضعیت، بر نقش فعال دولت و لزوم تزریق تقاضا از طریق سرمایه‌گذاری‌های عمومی و سیاست‌های حمایتی تأکید داشت. اما نکته مهم در بحث ما، این است که حتی بدون مداخلات گسترده دولتی، خود بنگاه‌ها نیز می‌توانند با اتخاذ رویکردهایی هوشمندانه، از تشدید بحران جلوگیری کنند. تصور رایج این است که اخراج، سریع‌ترین و قاطع‌ترین راه برای کاهش هزینه‌ها و نجات بنگاه در بحران است. اما این دیدگاه، اقتصاد را نه همچون یک بوم‌واره (اکوسیستم) پیچیده، بلکه به‌مثابه مجموعه‌ای از ماشین‌های منفرد می‌بیند. در واقعیت، نیروی انسانی صرفاً هزینه نیست، بلکه بخش مهمی از تقاضا و توان تولید نیز هست. پیامدهای منفی اخراج گسترده عبارت‌اند از کاهش تقاضای کل، از دست رفتن مهارت و سرمایه انسانی ارزشمند، کاهش روحیه و بهره‌وری نیروهای باقی‌مانده و افزایش هزینه‌های اجتماعی برای حمایت از بیکاران. اگر اخراج، راه‌حل نیست، چه جایگزینی وجود دارد؟ اصول کینز ما را به سمت راهکارهایی سوق می‌دهد که تقاضا را حفظ کنند.

یکی از این راهکارها که ریشه در درک عمیق‌تر از چرخه اقتصادی دارد، تبدیل وضعیت اشتغال از تمام‌وقت به پاره‌وقت یا کاهش ساعات کاری است. این رویکرد می‌تواند به شیوه‌های مختلفی مانند به‌اشتراک‌گذاری شغل، کاهش ساعات کار با نسبت حقوق متناسب و با حفظ حداقل درآمد، یا تغییر موقت وضعیت اشتغال اجرا شود. مزایای چنین رویکردی عبارت است از حفظ حداقل درآمد و تقاضا، حفظ نیروی انسانی و سرمایه دانشی، تقسیم عادلانه‌تر بار بحران و افزایش رضایت شغلی در برخی موارد.

در این بحث، نمی‌توان از اندیشه‌های فیلسوف و ریاضی‌دان برجسته، برتراند راسل، غافل شد. راسل در مقاله‌ معروف خود با عنوان «در ستایش بطالت»، دیدگاهی انقلابی نسبت به مفهوم کار و فراغت ارائه می‌دهد. او استدلال می‌کند که جامعه مدرن، مفهوم کار را بیش از حد تقدیس کرده و به غلط، ارزش فرد را صرفاً بر اساس میزان کار او سنجیده است.

راسل معتقد بود که با پیشرفت فناوری و اتوماسیون، نیاز به ساعات طولانی کار سنتی کاهش یافته است. او پیشنهاد می‌کرد که اگر کار به میزان کمتری، مثلاً ۴ ساعت در روز تقسیم شود، نه تنها بهره‌وری کلی کاهش نمی‌یابد، بلکه فرصت‌های جدیدی برای رشد فردی، فرهنگی و اجتماعی فراهم می‌شود. «بطالت» در نگاه راسل به معنای تنبلی و بیکاری صرف نیست، بلکه به معنای «فراغت» است؛ زمانی که افراد می‌توانند به فعالیت‌های خلاقانه، یادگیری، روابط اجتماعی، و تفکر بپردازند. پیوند دادن اندیشه راسل به شرایط بحران جنگی و اقتصادی، بسیار پرمعناست.

شاید بحران فعلی، فرصتی باشد تا از «کار اجباری» و «کار بی‌وقفه» که در دوران رونق اقتصادی به آن عادت کرده‌ایم، فاصله بگیریم؛ به‌ویژه این‌که جنگ، شرایطی است که همه نگران خانه و خانواده خود هستند و با ساعت کاری کمتر، فرصت بیشتری برای بودن در کنار عزیزانشان دارند.

اخراج، نتیجه منطقی سیستمی است که کار را مترادف با درآمد و ارزش انسانی می‌داند و هرگونه کاهش در آن را به معنای حذف فرد تلقی می‌کند. اما اگر بتوانیم جامعه را به سمتی هدایت کنیم که ارزش انسان‌ها را صرفاً بر اساس شغل یا ساعات کاری‌شان نسنجد و اگر بتوانیم دو مفهوم «فراغت سازنده» و «همدلی در شرایط اضطرار» را ترویج دهیم، آنگاه رویکرد پاره‌وقت یا کاهش ساعات کاری، نه یک عقب‌گرد، بلکه گامی رو به جلو خواهد بود.

جنگ و بحران‌های اقتصادی، رویدادهای ناگواری هستند، اما همواره فرصت‌هایی برای بازنگری در اولویت‌ها و اصول بنیادین را نیز فراهم می‌آورند. اخراج نیروها، گرچه ممکن است در کوتاه‌مدت بقای یک بنگاه را تضمین کند، در بلندمدت اقتصاد را در چرخه معیوب رکود و کاهش تقاضا گرفتار می‌سازد.

با اتکا به اندیشه‌های کینز درباره اهمیت تقاضای مؤثر و دیدگاه راسل درباره ارزش فراغت و کار کمتر، می‌توان رویکردی انسانی‌تر و پایدارتر را در پیش گرفت. تبدیل وضعیت اشتغال به پاره‌وقت یا کاهش ساعات کاری، ضمن حفظ حداقل درآمد و قدرت خرید کارکنان، به حفظ سرمایه انسانی و جلوگیری از تشدید رکود کمک می‌کند. این رویکرد، بار بحران را به‌طور عادلانه‌تری توزیع کرده و جامعه را به سمت درک عمیق‌تری از ارزش واقعی کار و زندگی سوق می‌دهد.

البته اجرای چنین طرحی نیازمند همکاری همه جانبه است. دولت می‌تواند با اعمال معافیت‌های بیمه‌ای، کاهش مالیات‌ها و ارائه تسهیلات ویژه به کارفرمایانی که به جای اخراج، ساعات کاری را کاهش می‌دهند، این طرح را تشویق کند. اتحادیه‌های کارگری نیز باید به جای مقاومت در برابر هرگونه تغییر، انعطاف‌پذیری بیشتری نشان دهند.

شاید زمان آن رسیده است که به جای واکنش غریزی اخراج، با نگاهی عمیق‌تر به اصول اقتصادی و اجتماعی، راه‌حل‌هایی خلاقانه و انسانی بیابیم که هم بقای کسب‌وکارها را تضمین کند و هم کرامت و معیشت انسان‌ها را در سخت‌ترین شرایط حفظ نماید. این، نه تنها یک ضرورت اقتصادی، بلکه یک انتخاب اخلاقی است.